گذری به کوچه های پشت ابر
یادداشتهای نیمه تمام
The most immodest rulers are those who attribute their faults and insufficiencies to their people اول . نوشت : دلم گرفته از آدما . مث وقتی که بغض می کنی . اشک توی چشم جمع میشه و همه چیز محو دیده میشه . قطره اشکی میریزی شفاف میشه همه چیز . و تو دوباره بغض می کنی از دیدن خیلی چیزا . فهمیدن حقیقت ها . فکر آدما . نَفَسی که توی این خفقان به راحتی بالا نمیاد . دوباره محو میشه همه چیز ... یه تاسوعا و عاشورا ی دیگه داره میرسه . یا امام حسین ... او مي رود دامن کشان من زهر تنهايي چشان ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم ميرود یه زمانی، یه روزی، یه جایی، درست وقتی که انتظارش رو نداری -شاید وقتی داری با اکریلیک نقاشی می کشی و آهنگ فیلم علی سنتوری رو گوش می کنی- یه قاصدک پشت شیشه ی پنجره ی اتاقت می چرخه و هی خودشو بهت نشون میده . دوون دوون خودتو میرسونی و پنجره رو باز می کنی و اون یه هو خودشو میندازه تو اتاق . نفس نفس زنون میپرسی : خبری ، پیامی،چیزی ... ؟ و قاصدک که از کنار پالت ِ نقاشی رد میشه : آمده ام تا پیام تنهایی تو را ببرم .. و چرخ می زنه و می رقصه و دور می شه .... دور دور دور .. و تو قوس ِ قزح ِ پرزهای بدنش رو میبینی که زیر نور خورشید می دُرخشه .. به نامش این روزها که هوا کمی گرمتر شده – شاید به خاطر برفی که در راه است ، پشت ابرها قایم شده و به دنبال فرصتی می گردد تا با خودنمایی هایش شب یلدا را سردتر کند – من یاد روزهای اواخر اسفند می افتم و ناگهان هزاران خاطره، ملکه ی ذهن ِ من میشود . فرمانروایی می کند و زیرو روی این ملک بی انتها را بر هم می زند . من هم که میدانم آخر ِ این همه خاطره پراکنی ، حاصلی جز خیسی چشمانم ندارد . یک سیب قرمز برمیدارم و گاز میزنم با پوست . طعم شیرینش زیر دندانهایم جاری میشود . گلویم خنک میشود . در حالی که از پیروزی ام بر مرور گذشته خوشحال و سرمستم و تازگی سیب ، شعفی عجیب نصیبم کرده است . ناگهان یادم می آید که تو.. گفته بودی سیب را با پوست گاز بزن ... پ.ن :بیگانگی من با این شهر درست از لحظه ی آشنایی تو با این شهر آغاز میشود من به دید تو به خیلی چیزها می نگرم . و وقتی تو دیگر نیستی . من می مانم با این همه بیگانگی از دید ِ خودم . به نامش چه آفتاب نازی . چه مو های قشنگی داره . نورانی و رقصون و گرم .
به نامش شب بود . دونه های ریز بارون بی شباهت به برف نبودن . یکی دو ساعتی میشد که بارون می بارید. انعکاس نور چراغها روی آسفالت خیس خیابونا ، رنگ های آبرنگی تشکیل داده بودن . یه چیزی شبیه به اینکه رنگهای یه نقاشی قاطی پاطی شده باشن . نور بالا زدم تا دونه های برف رو که به شیشه برخورد میکنن ببینم و بیشتر حس اومدن زمستون توی وجودم تازه بشه . هارمونی ذره های ریز برف . رقص موزونی که گاهی حرکت ماشین بهش سرعت میداد . بینشون فاصله مینداخت و یه شکاف لحظه ای ایجاد میکرد . اما اونها دوباره خودشونو بهم میرسوندن . برای این که همگی تا لحظه رسیدن به دریا و شتافتن به یه عظمت آبی کنار هم باشن . و من هم معلق در حس و حال این هوای بارون زده ی خالی از حضور ِ تو ،به فاصله هایی که هیچ وقت صفر نشد می اندیشیدم ... بی تو نه زندگی خوشم بیتو نه مردگی خوشم به نامش نوشتنم سر ریز کرده است . هی می آیم ، خودم را به هزار در می زنم که بنویسم این روزها چه بر سرم آمده است تو که نیستی . چگونه می گذرد و یا اصلا می گذرد ؟ ! باز می بینم بر سرم چیزی نیامده است ، حالم خوب ِ خوب است . همه چیز سر جای خودش است . صبح و ظهر و شب می گذرد . صبح که بیدار میشوم – سوای ِ اینکه چند هفته ای ست نماز صبحم قضا میشود – تا ظهر که خورشید در آسمان خودنمایی می کند و پیوسته اصرار دارد به همه ثابت کند که در این روزهای سرد هنوز عنصر اصلی آسمان است ، من کِیف می کنم . ملالی هم نیست . تمام ِ روز خودم را با کارکردن مشغول می کنم و گاهی گریزی به دنیای مجازی می زنم . در میانه ی روز گه گداری بوی قهوه به مشامم میرسد . ناهار را همچون همیشه دیرتر از موعد و در حالی که اغلب سرد شده است میخورم . اگر از چرخیدن هایم در اتاق و بین وسایل هایم و هر از چند هفته ، آب دادن به کاکتوسهای قدیمی هم بنویسم تقریبا میشود گفت از همه چیز نوشته ام . شب هم که با همه ی تاریکی و سکوت از دست رفته اش فرا برسد شاید بعضی وقت ها بیرون باشم و نه تنها . و البته ترافیک اینجا خیلی بیشتر شده است و من بسیار پایم روی ترمز . نمیدانم چند صباح گذشته است که اینگونه " روزمرگی " به پر و پای زندگیم پیچیده است و بسیار همه چیز روتین است . بدون تغییر . گمان می کنم همه چیز ، زیادی ، سر ِ جای خودش است . البته آنقدر ها هم بی انصاف نیستم که خبرهای خوش و وقایع دل انگیز ِ بعضی روزها را فاکتور بگیرم و بی خیالش شوم . اگر همین هم نبود که ... دیگر هیچ ! ولی بگذار در ِگوشی چیزی بگویم : بین خودمان باشد ، بدجور دارم خودم را گول میزنم . دلم هوای شعر خواندن های شبانه را دارد . مولانا - شاملو – اخوان..... دلم هوای همان روزهای پاییزی نزدیک ِ اذان ظهر را دارد : شلوغی خیابان ها – تعطیلی بچه مدرسه ای ها ،خلاصه حال و هوای ظاهر شدن همان آفتاب گردان ِصفحه ی موبایلم ... راستی من دیروز که پشت چراغ قرمز بودم یاد روزی افتادم که تو می گفتی اولین چراغ قرمز کوله پشته ای بوده با سه چراغ که آدمی آن را بر کولش می انداخته و وسط چهاراراه می ایستاده ... درس ِ ترافیک بود به گمانم ... نگران حافظه ام هستم . اندر احوالات گذشته ، پیوسته موشکافی می کند. اعصاب برایم نگذاشته است . همین دیگر ! یک چیز دیگر هم میخواستم بگویم . یعنی از همان اول میخواستم بگویم ولی نمیدانم چه شد . دلم هوای تو را دارد .... به نامش چشمانم در مقابل زیبایی ِ چیزهایی که یاد ِ تو را در یادم تداعی می کنند ، بی اراده تر از آنند که قادر به فراموشیت باشم . پ . ن : چشمان ِ تو ...؟ دلم برایت تنگ شده است . دیشب دوباره به سراغ همان دفترچه قرمز رنگ رفتم و برایت نوشتم . روز ها که می گذرد و ماه آخر پاییز نزدیک می شود . من بیشتر به یاد زمستان - بیشتر به یاد ماه بهمن - و به یاد تولدم که تو نیستی می اُفتم . امروز دلم هوایت را کرده . صبح را - اندکی از میان خیابان های گذشته - قدم زدم . از دور کسی نزدیک میشد . قدمهایش همچون قدمهای تو . اُورکتی همرنگ همان که تو هم داشتی . نزدیک تر که میشد قلبم تند تر میزد . گویی جایش داشت در قفسه ی سینه ام تنگ و تنگ تر میشد . ثانیه ای بعد که فاصله صفر شد . ناگهان به خودم آمدم که تو اصلا مدتهاست که نیستی . شاید همین کافی بود برایم که لحظاتی قلبم باز ایستد تا بدانم . پ.ن۱ : نامهام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه از نو برایت مینویسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن! پ.ن۲ :گذر زمان همه چیز را حل نمی کند . زمان فقط بلداست از همه چیز بگذرد بدبخت بیچاره .زمان را می گویم . به نامش 11نوامبر-09 میپیچم توی خیابون اصلی . نور خورشید مستقیم میزنه به چشام . آفتاب گیر رو بر میگردونم تا از شدت نور کم بشه و راحت تر ببینم . هنوز چند ثانیه ای نگذشته که چهره ی خودم رو توی آیینه ی پشت آفتاب گیر می بینم ، یکی دو تا چین خیلی نازک و ریزِ دور ِ چشام توجهم رو جلب می کنه ، با خودم فکر می کنم : این تاثیر نور خورشیده چون باعث شده چشام رو جمع کنم ، حتما لحظه ای و از بین میره . به مسیرم ادامه میدم . انگار که هیچ اتفاق ِ خاصی نیفتاده . یک ساعت بعد : هوا تقریبا سردتر از روزهای قبل ِ . ژاکت ِ سبزم رو پوشیدم و دستام رو بهم گره کردم . گمان می کنم امروز ، روز ِ کاری خلوتی در پیش دارم . کمی از شکاف کرکره اتاقم به بیرون نگاه می کنم . خورشید از فرصت استفاده می کنه و نور با سرعت همیشگی ش میاد توی اتاق . نا خود آگاه چشام رو میبندم . به یاد صحنه ی صبح می افتم . یقین پیدا میکنم که امروز خورشید یه حرفی برای گفتن داره . شاید یه هشدار .. شاید یک راز ... کرکره رو جمع می کنم . بر میگردم و بهش می گم : تا من بیسکویت و یه لیوان شیر میخورم فرصت داری همه ی حرفات رو بزنی . یه قلپ از شیر می خورم . واین بار روی دیواره ی لیوان استیلی که واسه کوهنوردی خریده بودم : عکس چشام رو می بینم ... لیوان شیشه ای رو تا نیمه از آب پُر می کنم . یه قاچ از نارنج سبز رو که چند لحظه پیش از درخت چیده بودم بین انگشتای دستم میگیرم و فشار میدم . چند قطره از آبش میریزه توی لیوان و عطرش سر مستم می کنه . آرزو می کنم ای کاش بودی و یه لیوان از این آب نارنج تازه هم نصیب تو میشد .
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست
| Design By : Night Skin |



