تبليغاتX
گذری به کوچه های پشت ابر


گذری به کوچه های پشت ابر

یادداشتهای نیمه تمام

به نامش

آقا جون تولدتون  مبارک   

 

پ . ن : منم عیدی میخوام 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط moon| |

به نامش

لحظه هایی توی زندگی ما آدما هست که نمیشه چیزی رو جایگزینش کرد .

مثلا اینکه بری مسافرت و بخوای بیشتر پولت رو واسه یه نفری که خیلی  دوسش داری سوغاتی بخری .

همه ی سلیقت رو واسه کادو پیچ کردنش بخرج بدی و با کلی روبان رنگی و کاغذ کشی ها و گُلای خشک شده  تزینش کنی .

با یکی از خوشبوترین اُدکلنایی که داری خوشبوش کنی و چه لحظه ای وقتی  عطر آرامش بخش و خاطره انگیز جعبه کادوها ، تو رو  سرشار می کنه از شوق و شعف . ستاره بازی خاطره ها . نور افشانی ِ  این همه یادگاری ... چه محشری  میشه ..

 

پ . ن ۱: ...

پ. ن۲ : واسه کسی که دوسش دارین یه هدیه بخرین ...

پ. ن ۳: نور ِ من کو ؟...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط moon| |

به نامش

از چی بنویسم ؟

 گُل - آب - مداد- سیب - کاغذ - مدرسه - سبز- ژله - رسیدن - جاده- کتاب - نقاشی - رنگ -..

واژه نویسیم هم ضعیف شده بشدت .

 می دونی حسم یه جورایی شبیه  به اینه که سرعت زیادی داشتم و یه هو سرعت کند شده

انگار پیش نمیره .

با این که این روزا دارم واسه مسابقات آماده میشم و ورزش می کنم اما یه حالت ماندی - یا همون اینرسی  حس می کنم .  حتی افکارم هم دچار اینرسی شده ..

خیلی کلافه ام .

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط moon| |

به نامش

حوصله ندارم .

حس نوشتن نیست .

اصلا چه فرقی داره .

دارم به ارتباط موسیقی فیلم "امیلی پولن " و امتحان  "بتُن ۱"  فک می کنم .

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط moon|

به نامش

:party::dance:

:just for u 

blue candles,orangy roses,delesious cake  and ... just a minute please

hey :sing:now i'm singing for u

 پ.ن : بعضی روزها هرگز از یاد نمی روند .هر اندازه دور ! 

آه ! گویی این خاطرات است که زندگی را میسازد . نه زندگی   خاطرات را ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط moon| |

به نامش

16 اکتبر 2009-

شاید قشنگترین لحظه ی زندگی ، زمانی ِ که رویاهای ِ ما موجودیت ِ زمانی و مکانی پیدا می کنه .

پدیده ی زلالی از آرزوها شکل می گیره .

کاروانی  از این نزدیکی عبور می کنه، در حالی که پیغامی داره و پیامش دلیل ِرویدادِ  حس دل انگیز ِ       " نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد "  میشه .

زمزمه ی آشنایی از دور دست ها شنیده میشه ، و تو از  انعکاس ِ صدا میتونی بفهمی که نزدیک و نزدیک و نزدیک تر ....قبل از اینکه گذرِ زمان به  ثانیه برسه، وصف ناشدنی ترین  لحظه به تصویر کشیده  میشه ، چشمانت روشن میشه ، ...و نور غوغا می کنه ..

اونچه که همه ی معنی زندگیت بوده  و  هستی ِ تمام ِ زندگیت رسیدن به اون چیز بوده ، در عالم ِ بودن ، زنده شده ، جوونه زده  ، حضور پیدا کرده ،  و حسِ تو پیوسته  یاد آور میشه و از نجوای ِ یک معجزه خبر میده ...

معجزه ای که آروزی ِ تو ِ ... 

 زندگی مث یک رویا .... اونقدر قوی که حتی به نوشته های من هم نفوذ می کنه ....

و رویای ِ قلم ِ من میشه به تصویر کشیدن ِ رویا ی ِ من ....

امروز نوشت(۲۵مهر)  : ? WHO R YOU ? i know you  isn't it 

 امروز نوشت(۲۶مهر) : please tell me, who r you

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط moon| |

به نامش

صبح 4شنبه – 25 شوال

ده تا پله  رو یکی دو تا  از پذیرایی میام بالا و خودمو به اتاقم میرسونم .

ضلع شمالی اتاقم روی زمین ، درست جایی که مدتهاست کلکسیون سنگها و صدف هام یه گوشه ریخته و جمعشون نکردم . قرآن رو از رو رحل برمیدارم و بهش پناه میبرم .به این حقیقتِ ناب .

 تا خودم رو رها کنم از اینهمه غصه و نا امیدی .

بوی این گلهای خشک شده . عِطرِ شمع های رنگی . موسیقی-ottmar liebert  -starry night ..

دستام رو باز می کنم تا همه ی این زیبایی ها رو به آغوش بکشم . اگرچه  همه ی اتاقم بارونِ خاطره هاست .

و  پیوستگیِ شگفت انگیزی  در جاری شدن ِ لحظات گذشته وجود داره .

گاهی حس همه ی این خطرها لذت بخش ِ و البته سبز .

به یاد این جمله از کتاب ِ مکتوب ِ کوئلیو میفتم : اگر هنوز زنده ای ، به خاطر آنست که هنوز به آن جا که باید باشی ، نرسیده ای .

پ . ن : دقایقی بعد میز من : کتاب تحلیل مهندسی مدار -  ویلیام هیت .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 7:34 قبل از ظهر توسط moon| |

به نامش

ببار بارون !

بتاب مهتاب !

بدرخش شبنم !

بخند !

برقص ! پا بذار روی این ابرهای نرم و برقص ! سبک شو ! پرواز کن ! عاشق باش .

ببار بارون . میخوام گریه هام رو مخفی کنم .

ببار افتخار پاییز ! بارون !

بوی درختای خیس خورده هوس لحظه های تنهایی منه !

آه ! این منم که صدا می زنم .

 تو هم منو فریاد بزن !

فریاد ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط moon| |

به نامش

بسه دیگه خدا ! چقدر میخوای منو آزمایش کنی !

من اعتراض دارم . چرا هر وقت اعتراض دارم جواب نمیدی.

خدا ! چرا جواب سوالای منو نمیدی . چرا حداقل نمیگی کجای کارم اشتباهه .

چشام داغ . کاسه ی خونه .

من تسلیم نمیشم . هر چقدر میخوای آزمایشم کنی .

نفس عمیق می کشم که این بغض لعنتی تموم بشه واشکم در نیاد . تا مجبور نشم هی توضیح بدم نه من آروومم و قبول نشدنم واسم مهم نیست ! تا مجبور به تظاهر نشم .

خدا!

من میخوام بفهمم . حکمت خیلی چیزا رو .

میخوام بفهمم ..........

یکی نیس بهم بگه : بیچاره حالا میای توی وبت اینا رو بنویسی که آروم شی ؟

خسته ام خدا . خسته . تنها . با یه عالمه سوال .......

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط moon| |

 

به نامش

بوی ِ مُعطر هِل ِِ چای حس خوبی بهم میده . یه آرامش خاص . لیوانِ سُفالیم  رو بر میدارم و نزدیک صورتم میبرم .

بُخار روی شیشه ی عینکم میشینه و واسه یه لحظه همه چیز جلو چشم محو میشه ..

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط moon| |

به نامش

یه جای کار اشتباهه . هر روز که میگذره ارتباطم با نوشتن داره کمتر میشه . عمیقا غصه دارم . تنها چیزی که منو از تنهایی در میاره رو هم دارم از دست میدم .

بیشتر از ۲۵ یا ۲۶ متن نوشته شده دارم که هیچکدوم چنگی به دل نمیزنه .

گریم گرفته مث بچه ها . نمیدونم . یه چیزی توی زندگیم کمه . یه خلا بزرگ .

هی  چته دختر !

پیوسته یه حسی داره از زیر پوست زندگیم میگذره . شبیه دلتنگی . دوباره دارم ایده آل فک می کنم و دو دستی چسبیدم به این دنیایی که واسه خودم ساختمش .

دوباره دارم سخت میشم . از سطح به عمق میرم . به عمق .

زندگیِ توی عمق ، ضربه میزنه به آدم .

شاید دوباره به سرم بزنه و پینگ پنگ رو مث روانی ها شروع کنم . واسه مسابقات .

هی بپر ! بپر از این شاخه به اون شاخه ! شاخه به شاخه ی زندگی !

این پاییز مث یه چیز عجیب یه هو جاری میشه توی همه ی فضا . رنگ به رنگ .

یه هو ! مگه نه !

چقدر دوس دارم این آهنگ انریکه رو Amigo vulnerable

همین !

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط moon| |

به نامش

دست پنجره خالیست

خیلی وقت است قاصدکی از این اطراف نگذشته است

امروز یازدهم مهر است

تا چشم بر هم بزنم بیست و هشتم مهر میرسد

 حالم تعریفی ندارد

پ.ن : دلتنگی هم مث همان چیزهایی ست که در ریاضیات میگویند نامتناهی .

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط moon| |

به نامش

اتاق من – 6:30عصر

پنجره رو به باز می کنم . تا کاکتوسای رو طاقچه بیشتر نفس بکشن .

میشینم پشت میزم  . بوی پاییز توی سلولهای وجودم نفوذ می کنه . خاطره ها رو بیدار می کنه . و بغضم رو سنگین تر می کنه .

سرم رو به پشتی صندلی تکیه میدم . چقدر دلم تنگ شده که یه نقاشی بکشم . یه طرح  اسلیمی . یه تذهیب پر از رنگ های کبود .

چرخی میز نم و به همه ی قسمتای اتاقم یه نگاهی میندازم . منظم ترین نقطه ی  اتاق ، قفسه های کتابامه . خیلی وقتی نخوندمشون و رغبتی هم نیست .

روی میز بی نظمی موج میزنه . همه چیز بهم ریخته و قاطی پاتی .

هدفن میذارم توی گوشم و لب تابم رو روشن می کنم و آهنگ  Aaron-liliرو میذارم رو repeat.

از لابلای ورقای روی میز به زحمت یه مداد مشکی پیدا می کنم . دفترچه یادداشتمو باز می کنم تا یکی دیگه از صفحه های سفیدش نوشته هامو به جون بخره .

"به نامش   ... مرا صدا بزن ! تا بهانه ای برای گفتنت داشته باشم .

                      طاقت نشنیدن صدایت فراتر از من است   "

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط moon| |

 به نامش

...Hope in rainbow of colores

Slideshow

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط moon| |

به نامش

باورم نمیشود  رمضان رفته باشد  هلال ماه شوال آمده باشد و

تو ..

تو نیامده باشی .

شاید هلال ماه هم هنوز نیامده است ..

 

یک روز بعد از متن نوشت : امروز - ۲شنبه ۳۰شهریور : عیدتون مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط moon| |


Design By : Night Skin